یه اتفاق بد
پسر قشنگم دیروز 10 دی 93 یه اتفاق بد افتاد
داشتیم باهم بازی میکردیم که تو پات پیچ خورد و با سر زدی به سنگ نورگیر
تو عاشق اینی که با یکی همش بدویی و از این طرف خونه بری اونطرف خونه
اما دیروز تا شروع کردیم به بازی تو با سر رفتی تو سنگ نورگیر
نمیدونی چقدر وحشت کردم.وقتی تو رو تو اون وضعیت دیدم خواستم سکته کنم
خیلی از سرت خون اومد تنها چیزی که به ذهنم خورد این بود یخ روش بذارم و فورا به بابایی زنگ زدم
دست و پام داشت میلرزید.بابایی هم زود خودشو رسوند
ولی باز خدا رو شکر احتیاجت به بخیه زدن نیافتاد
بعداینکه تو آروم شدی خودم حالم بد شد بخاطر شوکی که بهم وارد شده بود

اینجا دیگه آروم شدی و خونش رو پاک کردم

الهی من قربون اون نگاهت بشم

عکس پایین رو باگریه ازت انداختم برای بابا بفرستم که زود خودشو برسونه اما بابا راه افتاده بود

الانم جاش اینجوری شده

این عکس رو قبل اینکه این اتفاق بیافته ازت انداخته بودم

عزیزدلم حاضرم بمیرم اما کوچیکترین اتفاقی برات نیافته
نمیدونی اون لحظه چه حالی داشتم
ایشالا دیگه هیچ وقت از این اتفاقها برات نیافته نفس مامان



یه اتفاق بد 



